تجویز معنویت سکولار در جامعه دیندار!

تجویز معنویت سکولار در جامعه دیندار!

این مطلب ام را در اینجا بخوانید: http://urozgan.org/fa-AF/article/5342/



سانپا - کشور بی خدا

سانپا - کشور بی خدا


این مطلب ام را در این جا بخوانید: http://urozgan.org/fa-AF/article/5269/

شعری از برتولت برشت

دوستی این شعر را در صفحه فیس بوک اش گذاشته بود. پس از خواندن آن، نتوانستم از نوشتن دیدگاهم در قبال آن پرهیز کنم. (دیدگاه در آخر این شعر درج است.)

" شعری از برتولت برشت "

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي كي پرسيد:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،
همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،
مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.
برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،
گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،
چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !
برای ماهی ها مدرسه ميساختند
وبه آنها ياد ميدادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به آنها مي قبولاندند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند
به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند
آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد
اگر كوسه ها ادم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،
ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان
شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.
همراه نمايش، آهنگهاي محسور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.
در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهيها می آموخت
زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود

دیدگاه زاهدی:

اگر با تعبیر این شعر در رابطه با زنده گی بشری موافق باشیم، ناگذیر به این نتایج میرسیم:

·        خدا، ادیان الهی، پیامبران، ماورالطبیعه و دنیای پس از مرگ (بهشت و دوزخ) وجود ندارند.

·        بشر بخاطر عدم دانش و عدم کار کرد خرد اش مفاهیم بالا را به وجود آورده است.

·        زنده گی بیلیون ها بشر متدین در طول تاریخ برای هیچ بوده است.

·        تنها عده یی اندکی بی ایمان به خدا و جهان دیگر به خوشبختی رسیده اند.

·        دنیای پس از مرگ وجود ندارد و عقابی در کار نیست، منفعت گرایی، خرد گرایی و سود جویی تنها مفاهیم عالیه میباشد.

·        کلیه مفاهیم اخلاقی معنوی پوچ بوده است، زیرا مفاهیمی چون مروت، گذشت، تقوا، پاکدامنی، عفت، گناه، صواب، و غیره با عقل گرایی جور نمی آید.

·        سعادت مند آنانی اند که در چهار روز عمر شان از لذایذ زنده گی بهره یی جسته اند.حلال یا حرام بودن مزخرف است؛ حتا فرقی بین حلال زاده یا حرام زاده نیست. عمل سکس با توافق جانبین با هر فرد بالغ رواست – حتا اعضای خانواده، چون احساس گناه، ترس از خدا یا روز جزا وجود ندارد.

·        بی بهره گان از لذایذ دنیایی بد بخت بوده اند.

·        زنده گی همین چند روز عمر است ودیگر هیچ - خوشا به حال ثروت مندان و بدا بحال دیگران - اکثریت. حتا خوشا به حال آن که هر خلاف اخلاقی (دزدی، خیانت، آدم کشی، چپاول، زنا، ....) را انجام میدهد ولی از دید قانون دست ساخته بشری (پولیس ...) را ه گریز میابد.

در اینجا گفته از Joey Adams  بسیار بجا میآید:Never let a fool kiss you, and never let a kiss fool you ترجمه اش تقریبا این میشود که: هرگز اجازه نده که احمقی تو را ببوسد، و هرگز اجازه نده که بوسه یی تو را احمق کند.

انسان بی قید وشرط!

انسان بی قید وشرط!  

 دوستی در جایی نوشته است، " بد ترین اسارت اسارت فکری است."  اما متاسفانه منظور شان را از اسارت و اسارت فکری بشکل واضحی بیان نکرده است. اما در ادامه، تلویحاً اشاره کرده است که اگر انسان اعتقاد به دین یا مذهب اش را رها کند، از اسارت نجات پیدا کرده و به خوشبختی نایل میگردد. جمله بالا این دو مفهموم را میرساند:  (الف) اسارت ذاتاً بد است. (ب) اسارت فکری بد ترین شکل آن است. نویسنده این متن قصد دارد تا نخست گذاره (ب) را مورد مطالعه قرار دهد وبعد به گذاره (الف) بپردازد. اگر درست درک کرده باشم، به نظر ایشان کسانی که دیندار اند، در واقع امر، اسیر اند – و آنهم در بدترین وجهه اش. ولی پرسش این جاست که آیا چنین تعریفی قابل قبول خود آدم دیندار (اسیر) هم میباشد یا خیر؟ به عبارتی دیگر، حق تعریف از آن کیست؟ به عبارتی سومی، آیا خود دینداران نیز حق دارند که تعریفی از آن داشته باشند؟ 

 اگر فرض بگیریم که گذاره مورد بحث صحت داشته باشد، به این نتیجه میرسیم که بیلیون ها انسان درطول تاریخ بشریت، قاعدتاً، در بد ترین حالت اسارت بسر برده اند، چون اکثریت به قریب شان به دینی باورمند بوده اند – کیفیت دین شان در اینجا مورد بحث نیست. اگر چنین جمعیت انبوه بشری نتوانسته خود را از شر بدترین شکل برده گی رها سازند، زنده گی کاملا عبثی را داشته و بد بخت بوده اند. مضافاً، میلیون ها بشر دینداری که امروز و فردا در اقصی نقاط جهان بسر میبرند و بسر خواهند برد نیز به آگاهی لازم نرسیده و نخواهند رسید تا قید این اسارت را بزنند و به خوشبختی برسند. از آنجایکه روم باستان و جوامع غیر دینی دیگر نیز خوشبخت تر بودن خویش را به اثبات نرساندند،  نتیجه این میشود که صرفاً اقلیت انگشت شماری از میان نسل آدمیان از شعور بالایی برخوردار اند و خوشبختی واقعی را نصیب میشوند. حال این اقلیت نامبرده کی ها بودنده یا هستند و در کجا زیست کرده یا میکنند، خود نیاز به پاسخ دارد.

فرضیه دیگری که گذاره بالا با خود حمل میکند این است که اگر دین نباشد، بشر آزاد و سرفراز است. با قبول چنین باوری، تکلیف انسان های که در طول تاریخ گذشته و آینده اسیر گفتمان های غیر دینی (قومی، قبیله یی، نژادی، لسانی، ملیتی، ......) بودند و  خواهند بود چه میشود؟ مرگ میلیون ها انسان تنها در جنگ اول و دوم جهانی تحت گفتمان ها یا اسارت های نژادی، قومی، لسانی و ملیتی به بار نشست. آیا میتوان اثبات کرد که مزیت این گفتمان ها بهتر از گفتمان دینی است؟ اگر ادعا شود که بشر آینده خرد مند خواهد بود و لهذا تحت این گفتمان ها نیز در نخواهد آمد، آیا میتوان چنین تضمینی را داد؟ قدر مسلم آنست که حتا جوامع پیشرفته غربی امروزی را نیز نمی توان صد در صد غیردینی دانست. مشکلات عدیده یی اجتماعی، اقتصادی و نژادی که جوامع غربی را آزار میدهد نیز رضایت خاطر برایشان به ارمغان نیاورده است. در واقع امر، احساس خلا و پوچی گیری بیشتر در جوامع پیشرفته غربی مشهود است تا در یک جامعه دینی شرقی.

 از آن طرف، حال که در عصر علم گرایی قرار داریم، حتما دیده یا شنیده ایم که وابسته گی به تکنولوژی تا چه حد بشر را معتاد سامانه ها، ابزارها و نرم افزار های تکنولوژیک کرده است. بعبارت دیگر، بشر امروز نیز، ناگزیر، اسیر گفتمان تکنولوژیک گردیده است – تا جایی که حتا در مواردی زنده گی بدون تکنولوژی غیر ممکن می نماید. این بدان معناست که بشر، با توجه به خاصیت ایده آل گرایی و آرمان گرایی اش، هرگز نمی تواند بدون ایدیولوژی، بدون گفتمان و بدون تن دهی به اسارتی، زنده گی اش میسر بداند. این جاست که گذاره (الف) "اسارت ذاتاً بد است" نیز اصالت اش را تا جایی از دست میدهد. بعید است بشر در حصار فکری نباشد (آزاد از اسارت فکری) ولی زنده گی با معنی داشته باشد. بعبارتی دیگر، این سوالات پیش می آید که انسان "آزاده از فکر" یا انسان بدون ایده آل چگونه انسانی خواهد بود؟ آیا میشود بشری را درنظر گرفت که هیج گونه وابستگی به بینشی نداشته باشد ولی احساس پوچی نکند؟. حتا خدا ناباوران اسیر فکر خدا ناباوری اند! تنها گروه که احتیاجی به گفتمان فکری خاصی ندارند و غریزی عمل میکنند حیوانات اند. آیا تنزل انسان به درجه حیوانات میتواند خوشبختی اش را تضمین کند؟

مزاری از کیست؟

مزاری از کیست؟

یکی از دلایل خشونت های قومی، لسانی، مذهبی و حزبی رایج در کابل در سالهای 1371- 1375 این بود که  مردم، آگاهانه یا ناآگاهانه، ادعای مالکیت بر رهبران جهادی را داشتند. البته رهبرانی نیز بودند که به چنین امری تن در داده بودند و ندای قومیت محض سرمیدادند. تظاد بین بعضی از فرماندهان و قوماندانان نظامی جاهل نیز به این امر کمک میکرد. ......ادامه مطلب را در اینجا بخوانید: (http://urozgan.org/fa-AF/article/4175).


Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA

شیعه ستیزی "مدرن"

شیعه ستیزی "مدرن"

نمی دانم چرا بعضی از دوستان هزاره در اشاعه و نشر کاستی ها، کژی ها و عیوب قوم و مردم خود، از هیچ فرصتی نمی گذرند -  برخلاف رویکرد سایر اقوام ساکن در افغانستان. در پاک بودن نیات این صاحب نظران شکی ندارم، اما نمیدانم این گونه "روشن گری ها" تا چه حد موثر واقع میشوند. اعضای یک خانواده را در نظر یگیرید که جهت حل مشکل شان – براه آوردن یک عضو خلاف کار شان – به کوچه یا میدانی محله شان آمده و باصدای بلند که همگی بشنوند، ناسزاهایی را بار آن خلاف کار میکنند و به دیگران نیز می فهمانند که دچار چه گونه مشکلی اند. نتیجه چنین عملکردی معلوم است – رسوایی کل خانواده مذبور. این که چموش خانواده رام شده یا خیر باشد در جای خویش. ولی تصویری که این خانواده در محل از خود به جا میگذرد چه خواهد بود؟ اما در باب شکایت فیس بوکی، ممکن است تعدادی از عزیزان نام این کار را "نقد علمی حال " تعریف کنند و مدعی شوند که چنین امری باعث رشد قوم میشود و آنها را در قبال رویکرد های درست  سیاسی، اجتماعی و دینی در آینده آماده میکنند. اما آیا میشود با تشر زدن، تمسخر، کنایه و با بکار گیری کلمات و عبارات چون آخوند پرست، ایران پرست، متحجر، کهنه پرست، سید پرست، خرافاتی، توهماتی، بی شعور، اسیر، نوکر، قابل فروش......... و غیره در "نقد ها" به این قوم کمک کرد؟ اوصاف این چنانی بیش از آنیکه خلا ها را پر کند موجب رضایت دشمنان و رقیبان میگردد. در این خصوص، اگر یک فرد غرض آلود غیر هزاره در این کشور چنین کند، البته که بعید نیست؛ آیا جبهه گیری های افرادی چون امرالله صالح را فراموش کرده ایم؟ فکر نمی کنم هم آوا شدن با دیگران بر علیه قوم خودی کار شایسته یی باشد؛ دیگران، با استناد به نقادی خود ما، میتوانند غرض های شان را به آسانی توجهه کنند.

همه میدانیم که اکثر افراد "خلاف کار" هزاره را بیسوادان و کم سوادان که در سنین بالای عمر شان قرار دارند تشکیل میدهد. تقریبا هیچ یک از این افراد با فضای باز مجازی سروکاری هم ندارند تا متوجه "اشتباهات" شان گردند و یا از خود دفاع کنند. نقادی های این گونه دوستان بیشتر به محاکمه کشاندن غیر حضوری "خلاف کاران" میماند. این قبول که عده اندکی در میان هزاره ها واقعا خلاف کار و کج رو اند که بخاطر منافع شخصی یا گروهی شان تلاش میکنند تا دیگران را هم باخود یکسو جلوه دهند. فرستادن کاروان های زیارتی به کشور های دیگر، در زمانیکه اکثر هزاره ها زیر خط فقر زنده گی میکنند، یکی از آن جفاهایی است که استفاده جویان در میان ما بر این مردم روا میدارند. این معضله را، با دید اقتصادی، و از راه های مفید دیگر(غیر فیس بوکی) نیز میتوان به حل نشست. فکر نمی کنم بشود عقاید مردمی را با نوشتن چند کلمه علیه آنها در دنیای باز مجازی تصحیح کرد و یا در کل از بین برد. نکوهش هزاره شیعه، آنهم توسط خودی ها، بیشتر از آن که کار ساز باشد، آب به آسیاب بد خواهان میریزد. شرط اول جهت نقد دلسوزانه کنش های مردم خودی، در کشور چون افغانستان، همانا رعایت خطوط سرخ میباشد – خصوصیتی که زمانه پر آشوب آنرا می طلبد. جامعه ما هنوز با عقلانیت غربی بیگانگی میکند و حساسیت های قومی و مذهبی در آن فروکش نکرده است. نقادی های داغ فلسفی یا دینی برای چنین حالتی بسیار سودمند واقع نمی شود. اگر همت بر آن است که کل دین اسلام را پوچ، بی معنی، خشونت آمیز و ضد بشری به معرفی بگیرید، جرات به خرج داده و مثال های "آن چنانی اش" را از کتب فرق دیگر اسلام نیز عرضه کنید. چرا صرفا "بدی" های هزاره شیعه را پیش می کشید و آنان را آسیب پذیر تر می کنید؟ شرایط جاری کشور و وضع نابسامان هزاره ها بیشتر تشته بحث ها و نقادی های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است تا شیعه ستیزی توسط خودی ها.

 

کدام اسلام؟

نوشته ذیل را جناب هاتف، دوست عزیزم، در صفحه قیس بوک اش نگاشته است. من تلاش کرده ام تا دیدگاه ام را در قبال آن برشته تحریر درآورم؛ دیدگاه من این نوشته را دنبال کرده است.

هاتف:

آیا این که تندروان مذهبی مسلمان پیروان فرقه های دیگر را به خاک و خون می کشند به دین و مذهب این افراطیان ربطی دارد یا ندارد؟ پاسخ مومنان این است: نه، ربطی ندارد. آنان اسلام را کج فهمیده اند و منحرف شده اند. هر عیب که هست در مسلمانی ما است.


به نظر من این پاسخ پذیرفتنی نیست. اگر خود ما به نحوی دین ورزی کنیم و به گونه یی عقاید دینی مان را سامان بدهیم که مثلا مسلمانی ما به تعصبات و خشونت های فرقه یی نکشد، این کار ما است. اما آنچه در دین و مذهب ما هست، چیز دیگری است.

فرض کنید کسی اعلام کند که کافر و مشرک است. شما می توانید بگویید "خیلی خوب، مساله یی نیست. کاری نشده. کفر و شرک چیزهای عجیب-غریبی نیستند. به من چه که او کافر و مشرک است؟ بعضی آدم ها خدا پرست اند و بعضی دیگر به خدا ایمان ندارند یا به بیش از یک خدا ایمان دارند. ". ولی این همان برخوردی نیست که اسلام یاد می دهد یا در تشیع و تسنن پذیرفته است.

یا فرض کنید کسی که سال ها مسلمان بوده هفته ی گذشته از دین اسلام خارج شده و به آیین هندوها در آمده یا آتش پرست شده است. شما می توانید با این قضیه خیلی راحت برخورد کنید. اما در اسلام این کار قابل قبول نیست.

وقتی که در دین من مشرک و موحد و مومن و کافر یکی نیستند و مومن و موحد در جایگاه برتری می نشینند و از حقوق بیشتری بهره مند می شوند و مورد قضاوت های مساعدتری قرار می گیرند، راه برای تعصبات و خشونت های فرقه یی باز شده است. وقتی که چنین وضعیتی در یک جامعه برقرار باشد، آدم های آن جامعه یا به دینی که این حرف ها را می زند ایمان دارند یا ایمان ندارند. اگر ایمان دارند، نمی توانند سوژه ی ایمان خود را زیر پا کنند و هم چنان مومن باقی بمانند. اگر ایمان نداشته باشند که دیگر - در مثل- مسلمان یا شیعه یا سنی نیستند. یک شیعه به خاطر عقاید و باورها و وابسته گی های جناحی و ایدئولوژیک خود شیعه است. و گر نه، شیعه یی که با سنی ها هیچ فرقی نداشته باشد شیعه نیست. در مرحله یی دیگر، شیعه ها و سنی ها به خاطر خط کشی های اعتقادی ای که در دین شان هست و آنان به آن خط کشی ها اعتقاد دارند، مسلمان اند. و گر نه مسلمانی که اسلام و مسیحیت و بودیزم و آتش پرستی برایش یکسان باشند، مسلمان نیست.

شما نمی توانید به یک مسلمان بگویید " طوری مسلمان باش که اسلام و کفر و مسلمان و کافر برایت یکی باشند". همین که چنین امکانی برداشته شود، راه برای تعصبات فرقه یی باز شده است و همین که راه برای تعصبات فرقه یی باز شود، دانه ی خشونت نیز کاشته شده. فقط می ماند این که این دانه کی تنه و ریشه می گیرد و برگ و بار می دهد و تکثیر می شود.

من نمی گویم که همه ی خشونت ها و بی رسمی ها در میان مسلمانان محصول مسلمانی و باورهای دینی شان هستند. اما فکر می کنم وقتی که آدم ها را تنها به خاطر اعتقادات شان در مرتبه های عالی و متوسط و نازل و پست و... بنشانیم، با این کار خود جواز خشونت در برابر نازل ها و پست ها را هم صادر کرده ایم. اصلا قاعده در زنده گی ما این است که درخت سیب خود را آب بدهیم، اما چوب خشک را به کام آتش بسپاریم یا حد اقل به کناری بیندازیم و به آن اعتنایی نکنیم

000000000000000000000000000000000000000000000000000

زاهدی

 در رابطه با این گفته شما که بعضی مسلمانان تعبیر صلح گرایانه از اسلام دارند - چیزی که شما آنرا اسلام واقعی نمیدانید، باید از خود شما پرسید که پس اسلام واقعی از نظر شما چیست؟ جا داشت فهم خود تان را از اسلام بیان میکردید تا منظور روشن تر میشد. اما اگر می خواستید یا میخواهید بگویید که تعبیر تان از اسلام همان است که تندروان اسلامی بدان باورمند اند. در این باب پرسشی دیگری ذهن را می خاراند مبنی بر اینکه شما چرا تعبیر گروه اول را نمی پزیرید ولی تعبیر گروه دوم را قبول دارید؟

در قسمت بعدی نوشته تان موضوع حقوق بشر را پیش کشیده و در ظل آن اصل برتری مومن را بر غیر مومن خلاف آن دانسته اید. با توجه به این که در اسلام برتری یک انسان بر انسان دیگر بر اساس تقوا بنا شده و نه بر اساس دیگر گذاره ها، پس چرا  فرضیات خود بافته دیگر را مورد مطالعه قرار دهیم؟ در ضمن، مقوله حقوق بشر، همانطوریکه همه آگاهیم، دست آورد خود بشر است؛ اسلام بشر را بعنوان یک موجود آزاد که برای خویش حق قایل شود و هرگونه که خواسته باشد زنده گی اش را اداره کند نمی شناسد بلکه او را بنده مسئول در قبال تکلیف وی وکارکردش میداند و برای میدان عمل وی خط و نشان هایی هم ترسیم کرده است. البته بشر میتواند خود را تابع این امر نداند – این آزادی را دارد – که در آن صورت دیگر بنده یی مسئول نخواهد بود. چنین انسانی آنی خواهد بود که خود تعریف میکند. و چنانچه میدانیم خیلی ها این کار را کرده اند. به نظر من، نتیجه این میشود که:

(الف) بشر از دید اسلام دو گونه اند؛ بنده یا آزاد – اگر بنده گی میکند باید خط و نشان را مراعات کند که در آن صورت، بهترین آنها همانا با تقوا ترین آنهاست. حق و باطل نیز در اینجا معنی پیدا میکند. در این جا با عدالت الهی مواجه استیم. ضمنا، تمامی ارزش های حقوق بشری، برای آنکه ساخته و پرداخته خود بشر است و نه خط ونشان اسلام، بر بنده ها حکمی ندارد. این است که قضاوت در خصوص کارکرد مسلمان (بنده)، با در نظر داشت آن ارزش ها، امریست نادرست.

(ب)اگر انسان خود را آزاد میداند، دیگر آزاد است؛ خط ونشانی برایش وجود ندارد. سرنوشت آنان نیز با سرنوشت بنده ها متفاوت است. (جای بحث در مورد خوبی یا بدی سرنوشت این جا نیست.)  انسان های آزاد به گفتمان حقوق بشر نایل آمده اند؛ این دسته خود برای خود خط و نشان تعیین میکنند. صرفا کارکرد این دسته را میتوان با ملاک حقوق بشری سنجید. در این گفتمان عدالت نیز چهره بشری بخود میگیرد؛ اگر عدالت الهی را در این حالت بپرسش بگیریم کاریست خطا.

در قسمت های بعدی به مقوله تعصب اشاره کرده و ظاهرا نتیجه گرفته اید که تعصب زایده دینداری و امریست نامیمون. باید گفت که تعصب، همانند سایر خصلت های بشری مثل خشونت، وفا، رحم و قساوت...، یک امر طبیعی است که نه تنها در دینداری بلکه در زبان، قومیت، ملیت، فرهنگ، نژاد....نیز وجود دارد. بلی، مسلمان یا هر فرد دیندار دیگر باید تعصب داشته باشد اما به این مفهوم که با رعایت خطوط تکلیفی اش در زنده گی اجتماعی حق را ادا کند و فرق خویش را با دیگران را مشهود سازد – تعصب مثبت.(حافظ میگوید: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دوشمنان مدارا) مشکل زمانی ایجاد میشود که تعدادی از دینداران در تعصب عقیدتی شان بحد افراط میرسند (گاهی تعصبات زبانی، قومی و غیره را با نوع مذهبی آن ادغام میکنند) و همه چیز را سیاه وسفید میبینند – تعصب منفی. این حالت، به فهم من، با دینداری واقعی بیگانه است.

با تایید این جمله تان،" شما نمی توانید به یک مسلمان بگویید: "طوری مسلمان باش که اسلام و کفر و مسلمان و کافر برایت یکی باشند"، نمیتوانم مخالفت خود را با نتیجه گیری که از آن کردید پنهان کنم؛ کی گفته است که همزیستی بین مسلمانان و غیر مسلمانان لزوما نفاق آور است؟ (حضرت علی مدتی باغبان یک یهودی بود.)

در پاراگراف آخر گفته اید، " فکر می کنم وقتی که آدم ها .............. بیندازیم و به آن اعتنایی نکنیم." منظور تان کی است؟ این "ما" یی که این کار ها را میکنند کی ها اند؟ اگر منظور تا ن از "ما" مسلمانان است، بار ها گفته ام و باز میگویم: مسلمان یعنی کسی که یهودی، عیسایی، هندو، زردشتی، ...... یا بودایی نیست. اولا، مسلمان بودن لزوما به معنی مومن بودن نمیباشد. ثانیا، اقلیت خاصی از "مومنین" اگر تند روی و تعصب منفی را بکار بسته اند، باز هم نشاید که عملکرد آنان را به کلیه مسلمانان و معتقدین به اسلام ربط داد و اسلام را از دید آنها به معرفی گرفت.    

عکس العمل در قبال فاجعه

عکس العمل ما در قبال فاجعه

گروهی دانش آموز را در نظر بگیریم که در مکتبی بنام هدهد درس میخوانند. این مکتب یک آموزگار دارد. کسانی که به این مکتب میروند به هدهدی معروف اند. هدهدی ها امور زنده گی شان را بر مبنای آموزه های جدید می گردانند. تا زمانیکه آموزگار شان حیات دارد هیچ مشکلی بین هم ندارند؛ در واقع، حتا احساس بیگانگی نسبت به همدیگر ندارند.

 سالها بعد، پس از مرگ استاد، تعدادی از دانش آموخته گان در نسل های بعدی هدهدی ها، که خود را  پاپا مینامند،  با باور مثبت که هنوز درقبال آن کتاب دارند و با پیروی از گفتار بجا مانده از آن آموزگار امور زنده گی شان را می چرخانند و گذشت زمان نیز آنها را با مشکلی خاصی مواجه نمی کنند. اما عده دیگری از دانش اموخته گان نسل جدید، که خود را چاچا مینامند، با درکی متفاوتی که از کتاب و گفته های آموزگار مرحوم نایل می آیند، به این باور میرسند که پاپایی ها  راه  استاد را غلط رفته اند و لهذا شایسته مرگ اند. چاچایی ها با این برداشت شان از پاپایی ها جنایتی را علیه آنان مرتکب میشود و تعدادی از آنان را بقل میرسانند و به آن افتخار نیز میکنند.

 حادثه های ناگوار این چنینی البته در طول هزار و چند ساله مکتب هدهدی بی سابقه نبوده است؛ عکس العمل ها نیز کم وبیش یکسان بوده است. اما وضعیت زمانی جالب میشود که اخیرا عده از پاپایی ها عکس العملی بی سابقه یی را از خود نشان میدهند و ادعا میکنند که آنها از اول در اشتباه بودند؛ آنها نتیجه میگیرند که مکتب هدهدی بخودی خود خاصیت ضد بشری داشته و خشونت زا بوده است و اینکه گویا گذشته گان  آنان بکلی زنده گی عبثی داشته اند (بگذریم از اینکه خشونت در ذات بشر است - با مکتب یا بی مکتب – خشونت نژادی، لسانی، قبیلوی، منطقه یی....). این پاپایی هایی "روشنفکر" تلاش میکنند به غیر روشنفکران خودی بفهمانند که: " مکتب بی مکتب؛ بچسپید به نژاد تان تا دیگر مورد حمله قرار نگیرید (بگذریم از مفیدیت یا عدم مفیدیت آن)." روشنفکران پاپایی، برای اینکه در کار شان موفق باشند گفتمان جالبی را پیش می کشند که نکات ذیل را شامل میشود:

پشیمانی و ندامت از گذشته هدهدی (پاپایی) خود؛ تمسخر آموزگاراولیه و آموزگاران بعدی مکتب هدهدی؛ توجیهات عقل گرایانه در خصوص باور هدهدی ها– به ویژه باور پاپایی ها (سنجش عقیده با عقل!)؛ بی مکتب بودن یعنی انسان تر بودن؛ یعنی خشونت را فراموش کردن (ممکن / ناممکن؟)؛ بی مکتب بودن یعنی از خطرات مصئون بودن (ممکن / ناممکن؟).....و هکذا.    

در رابطه با قصه هدهدی ها این پرسش ها مطرح است: آیا مردمان سنتی و مذهبی پاپایی این گونه روشنگرایی ها را استقبال خواهند کرد؟ آیا عاقلانه است که در چنین حالتی کل مکتب هدهدی ها بباد انتقاد گرفته شود و بعنوان یک مکتب ضد بشری معرفی گردد؟ آیا چاچا یی ها انتقاد از جانب پاپایی ها را در خصوص مکتب هدهدی قبول خواهند کرد یا برعکس با استناد به این انتقاد ها حملات شانرا بر پاپای ها افزایش خواهند داد؟ آیا تضمینی وجود دارد که در صورت بی مکتب شدن پاپایی ها، آنها از جانب چاچایی ها صدمه یی نبینند؟ چنین عکس العملی غیر مترقبه چه تصویری از پاپایی ها و خاصیت شان در ذهن چاچایی ها مجسم میکند؟ و آیا چنین تصویری کفرآمیز به سود پاپایی ها خواهد بود؟

عطش برای کسب قدرت

عطش برای کسب قدرت

من همیشه برای در دست گرفتن قدرت سیاسی و اداری پاکستان توسط ارتش آن کشور دست به دعا بوده ام. این نه به خاطر آن است که نظامیان مذکور برای کشورخود شان یا کشور من مفید است، بلکه بخاطر این است که در صورت دست یازی آنان به قدرت، حد اقل، حمایت از گروه های متعصب و تندرو مذهبی در آن جا به حد اقل میرسد. تاریخ نشان داده است که در زمان قدرت اداری نظامیان در پاکستان، حملات انتحاری بر علیه اقلیت های قومی، مذهبی یا لسانی و فعالیت ها در این راستا در حد صفر میرسد. حتا امنیت شهر ها و شاهراه ها بهبود پیدا میکند. ظاهرا رفع عطش برای کسب قدرت، حتا با ریختن خون ده ها و صد ها انسان بیگناه در شهرهای پاکستان، تا هنوز برای نظامیان پاکستانی میسر نشده است. نظامیان مذکور، با در نظر داشت گفتمان دیموکراسی خواهی موجود در کشور شان، نمی توانند با کودتا مالک امور سیاسی و اداری آن کشور گردند؛ قدرت های جهانی نیز نمی توانند، بنا بر مصلحت هایی، از یک حکومت نظامی درمنطقه حمایت کنند. در چنین حالتی میبایست، ناگزیر، اذهان عامه را در پاکستان طوری پیچاند که خود خواهان قدرت نظامیان بر امور کشوری شان باشند. و این امر میسر نیست مگر با آفرینش تشنج، نفاق و تفرقه در میان اقلیت های موجوده در کشور. درگیری های قومی و مذهبی در سراسر خاک پاکستان و به خاک و خون کشیدن هزاره های ساکن کویته، بخاطر کمیت ناچیز شان، بهترین گزینه برای ناکام جلوه دادن اداره حکومت غیرنظامی حاضر میباشد. ازمیان برداشتن هزاره های کویته، از زوایای دیگر نیز، هزینه کمتری دارد؛ از یک طرف، بلوچ های قبیله گرا و متعصب بلوچستان نیز خرسند میشوند و از جانبی بدلیل ریشه افغانستانی داشتن هزاره ها، پاکستانی های "اصیل" کمتر متاثر میشوند و کمتر صدمه می بینند.   این بدان معنا است که، متاسفانه، باید شاهد خونریزی های بیشتری در آینده باشیم. این استراتژی موزیانه تنها وسیله یی است که با آن میشود مردم آن سرزمین را قانع کرد که دولت فعلی آنان ناکار آمد است و اینکه تنها راه نجات از بدبختی ها همانا قبول ارتشی ها به عنوان حاکم صالح است.

اینکه مسئولیت وحشت رفته بر هزاره ها در بلوچستان را گروه تند رو سپاه جنگوی بر عهده گرفته است و دست داشتن ارتش پاکستان یا سازمان مخوف آی اس آی آن در آن محسوس نگشته است – البته برای مردم عام – نیز شامل استراتژی یاد شده میباشد. سپاه جنگوی با این جنایت ضد بشری شان به جهانیان فهمانده اند که دنباله رو چه آینی استند (عملکردی که باعث شده تا روشنفکران عدیدی، حد اقل در افغانستان، اسلام را دین نابکار و خشونت زا تعبیر کنند). آیا میشود قبول کرد که سپاه جنگوی بحدی قوی اند که حتا آی اس آی نمی تواند از پس آن براید و آن را نابود کند؟ اگر این سازمان مخوف قادر است در امور سیاسی، نظامی، اقتصادی یک کشور دیگر( افغانستان) مداخلت مستقیم داشته باشد و اهمیت حضور خویش را در معاملات منطقه یی به جهان نشان دهد، چطور است که نمی تواند یگ گروه تندرو مذهبی را در کشور خود از پا در آورد؟ اما اینکه چرا گروه های تند رو مذهبی (دانسته یا نادانسته) آلت دست نظامیان پاکستان قرار می گیرند، باز هم تعجبی ندارد؛ فقر، بیکاری، جهالت، منزوی بودن، احساس بیگانه گی در دنیای مدرن  و، در راس آن، ذهنیت فاشیستی قبیله گرا که حتا مذهبش خشونت پذیر است، همه و همه باعث میشود تا چنین گروه هایی اظهار وجود کنند. دریافت پول هنگفت و اختیار عمل چیزهایی اند که میتوانند به این انسان های پست  قدرت مطرح شدن در سطح منطقه را بدهد – مگر کور از خدا چه میخواهد؟ کوران مست در "پیروزی" شان علیه انسان های بیگناه اما شاید نمیدانند که اگر نظامیان پاکستان بر سر قدرت آیند، از مستی شان کاسته خواهد شد. البته زیاد نمی توانیم خوشبین باشیم، چون تندروان در کشور ما نیز طرفدارانی دارد؛ گفتمان قبیله گرایی هنوز پا برجاست و در نقاطی از کشور مان بشدت بیداد میکند. در این جا نیز اسلام قربانی مصلحت های این دسته شده است. در چنین بهبوهه یی، آی اس آی با استفاده از متعصبان تندرو میتواند به آسانی در امور داخلی ما دخالت کرده و امور را به نفع خویش بچرخاند.  

 

اسلام؛ "گوسفند قربانی" منافع

اسلام؛ "گوسفند قربانی" منافع

 کشتار وحشیانه هزاره های بی دفاع در شهر کویته پاکستان، همرا با انعکاس خبری آن، باعث بازتاب گسترده گمانه زنی ها در خصوص علل و عوامل چنین حرکات ضد بشری شده است. دست داشتن سازمانهای استخباراتی منطقه مانند آی اس آی (ISI) پاکستان، راو (RAW) هندوستان، ام آی سیکس (MI6) انگلستان و سایرین را در اجیر کردن گروه های تروریستی مانند لشکر جنگوی چندی ازین گمانه زنی ها را تشکیل میدهد؛ برای دست داشتن هریک در این جنایات دلایلی نیز ارایه می شود. هر یک از این نظریه ها در جای خویش طرفدارانی هم داشته است. اما جالب ترین نظریه یی که باعث سر درگمی و پیچیده گی شیوه تفکر در باب اسلام در بین عده یی از شیعیان افغانستان و پاکستان گردیده این است که گویا خود اسلام یک آیین خشونت زا، عقب گرا و ضد بشری است. این عده  انشعاب اسلام به شیعه و سنی واختلافات دامنگیر آنها را دلیل واضحی بر بی پایه بودن دین اسلام دانسته و خشونت های موجود بین شعب را زاده دید ایدیولوژیکی اسلام می پندارند. از این زاویه، مصاب بودن هزاره ها را به مشکلات در طول تاریخ نیز بخاطر شیعه بودن شان یا مومن بودن شان به اسلام میدانند. نویسنده این متن، متاثر از این چند دسته گی فکری در میان روشنفکران قومش، اما پرسش های دارد که نیازمند پاسخهای خردمندانه، و نه احساساتی، میباشند. آیا دیدگاهای ضد اسلامی ذکر شده میتوانند هزاره ها را از چنگال مصائب نجات بدهند؟ آیا میشود اسلام (شیعه بودن) را از مردم گرفت و بجای آن بی دینی را به آنها عرضه کرد؟  آیا هزاره بی دین زنده گی آرامی را خواهد داشت؟ با فرض بی دین بودن هزاره ها، آیا تندروان سنی و فاشیست های نژادی دست از جنایات علیه هزاره ها برخواهند داشت؟ آیا امکان زنده گی مسالمت آمیز برای هزاره بی دین در کشور های نامبرده میسر خواهد بود؟

 اگر پاسخ روشنفکر های عزیز هزاره در قبال پرسش های متذکره عملا مثبت باشد و بتواند قناعت همه هزاره ها را جلب کند، من نیز با آنان خواهم بود. در صورت منفی بودن پاسخ، اما عاجزانه از دوست داران مردم هزاره تقاضامند ام که بیشتر ازاین زخم این مردم درد کشیده و رنج دیده را با گفتار و نوشتار ضد دینی شان تحت فشار قرار ندهند و بجای آن، چاره دیگر اندیشه کنند. آیا ریشه های تعصب و کینه ورزی را در نژاد و زبان باورمندان، و نه خود اسلام، نمی توان جستجو کرد؟ آیا اگر جمعیت کشور های نامبرده مسلمان نمی بودند، زنده گی مسالمت آمیزی میداشتند؟ البته که نه. تاریخ گوا است که نژاد پرستی در روم قدیم چه کرد؛ جنایات آتیلا، چنگیز، هلاکو، موسولینی و سایر خونخواران تاریخ را چطور رقم زد؛ بر سر میلیون ها سیاه پوست جابجا شده برده چه آورد؛ در جنگ های جهانی چند میلیون انسان را بکام مرگ کشاند.....  جنایات گسترده یی را که فاشیزم و نژاد پرستی ( در گذشته، حال و حتا آینده) به ارمغان میآورد، با هیچ بینشی دیگر بشری برابری نمی کند. منافع اقتصادی بهانه دیگری است برای ایجاد تشنج، تعصب و حتا کشتار انسان، امری که متاسفانه تاریخ مسلمانان نیز گویای خوبی بر آن است. درگیری های که امروزه در کشور های مسلمان نشین عراق، سوریه، بحرین....شاهد آنیم، در واقع امر، جنگ های است برای کسب منافع اقتصادی توسط گروه های درگیر و طرفداران آنها. جنبه ایدیولوژی دینی / مذهبی دادن به چنین درگیری ها صرفا برای سرعت بخشیدن نیل به خواسته هاست. اسلام ستیزی قلم بدستان مان در آن رابطه ها نیز کارگر نخواهد افتاد، زیرا به دلیل عرب بودن یا هم کشوری بودن طرف های درگیر در آنجا ها، چاره دیگری جهت بر افروختن شعله جنگ نمی تواند به این حد کارگر باشد.

 این است که ادیان، منجمله اسلام در طول تاریخ هستی اش، بیشتر به مثابه یک گوسفند قربانی برای توجهه خواسته های قومی، قبیله یی، زبانی و نژادی قرار گرفته است. خصلت نژاد گرایانه اقوام ساکن در کشور ما و کشور پاکستان  اسلام را به نفع خویش تعبیر کرده است و از آن بعنوان وسیله توجهه کننده خواسته های ناحق سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بهره جسته است. اما اینکه چرا هزاره های ساکن بلوچستان پاکستان و افغانستان بیشتر از اقلیت های دیگر در این جاها هدف چنین وحشی گری ها قرار میگیرد، باید گفت که شیعه بودن هزاره، منحیث پاشنه آشیل این قوم، صرفا بهانه ایست برای تعدادی از فاشیست های نژادی و لسانی که نفع اقتصادی شان را در نبود هزاره ها در این سرزمین ها میدانند؛ آنها دریافته اند که هزاره ها، در قالب یک قوم انعطاف پذیر و ترقی پسند، در مدت کمی توانسته اند رشد فرهنگی و اقتصادی بهتری از خود بروز داده و تعداد جمعیت شان را بشدت افزایش دهند. چشمان نژاد پرستان نمی توانند پشرفت های دیگران را برتابند. در رابطه با فاجه کویته، دلیلی دیگری نیز میتواند وجود داشته باشد؛ پشتون ها و بلوچ های ساکن در آنجا، با توجه به ذهنیت آنان در قبال اقلیت هزاره آنجا، به راحتی آلت دست سازمان های استخباراتی ذیدخل در امور سیاسی پاکستان قرار می گیرند و ساخت نقشه سیاسی آینده منطقه را به نفع این سازمان ها تسریع می بخشند. در این راستا ایجاد تشنج  کارسازترین وسیله است؛ پس لازم است که هزاره را، بدلیل کمیت ناچیز شان در بلوچستان، به بهانه یی قربانی کرد. برای فاشیست های نژادی و لسانی چه بهانه یی بهتر از کافر دانستن یک قوم مفید واقع میشود؟ چه راهی بهتر از پوشاندن چهره اصلی در لفاف مذهب وجود دارد؟ البته هیچ یک از این دلایل نمی تواند وجود تعصبات خالص مذهبی را در بروز بعضی از جنایات بدور دانست. ولی دررابطه با وحشی گری های قبیلوی موجوده در کشورما و کشور همسایه پاکستان، این گونه تعصبات کاربرد کمتری داشته است – نویسنده حتا نمی تواند مثالی در این خصوص ارایه کند.

 و اما برای جلوه دادن "نابکاری" اسلام به عنوان یک دین، چرا مراجع اصلی آن (پیامبر، قرآن و عقل سلیم) مورد لطف واقع نمی شوند و بجای آنها مراجع درجه دو (خلفای راشدین، امامان و گفتاریا کردار آنها)، درجه سه (فقیه ها، مفتی ها و متفکران اسلام شناس)و گاهی درجه چهار (عملکرد مردم عوام مسلمان) مورد استناد قرار میگیرند؟ حال که عده مسلمان بیمار و فاشیست عده دیگری مسلمان را کافر دانسته و قتل شان را واجب، چه ربطی به اسلام دارد؟ (مسلمان بودن لزوما به معنای مومن بودن یا صالح بودن نمی باشد. مسلمان بودن یعنی هندو نبودن، عیسایی نبودن، زردشتی نبودن، یهودی نبودن... و نه بیشتر) البته که تاثیرات منفی گذشت زمان و دست کاری های مغرضانه اشخاص در ثبت حال تاریخی را نیز نمی توان انکار کرد، امری که متاسفانه درک درست ما از مراجع نامبرده را خدشه دار کرده است. اما هیچ یک از این بهانه ها نمی تواند عملکرد ناشیانه  ما را، در چنین زمان حساس، در قبال مردم هزاره و دین و مذهب اش موجهه نماید. روشنفکران هزاره را نشاید، که همگام و هم صدا با دشمنان وی، مذهب اش را مذمت کرده و از نیات فاشیستی بدخواهان بیخبر مانند.