انسان بی قید وشرط!  

 دوستی در جایی نوشته است، " بد ترین اسارت اسارت فکری است."  اما متاسفانه منظور شان را از اسارت و اسارت فکری بشکل واضحی بیان نکرده است. اما در ادامه، تلویحاً اشاره کرده است که اگر انسان اعتقاد به دین یا مذهب اش را رها کند، از اسارت نجات پیدا کرده و به خوشبختی نایل میگردد. جمله بالا این دو مفهموم را میرساند:  (الف) اسارت ذاتاً بد است. (ب) اسارت فکری بد ترین شکل آن است. نویسنده این متن قصد دارد تا نخست گذاره (ب) را مورد مطالعه قرار دهد وبعد به گذاره (الف) بپردازد. اگر درست درک کرده باشم، به نظر ایشان کسانی که دیندار اند، در واقع امر، اسیر اند – و آنهم در بدترین وجهه اش. ولی پرسش این جاست که آیا چنین تعریفی قابل قبول خود آدم دیندار (اسیر) هم میباشد یا خیر؟ به عبارتی دیگر، حق تعریف از آن کیست؟ به عبارتی سومی، آیا خود دینداران نیز حق دارند که تعریفی از آن داشته باشند؟ 

 اگر فرض بگیریم که گذاره مورد بحث صحت داشته باشد، به این نتیجه میرسیم که بیلیون ها انسان درطول تاریخ بشریت، قاعدتاً، در بد ترین حالت اسارت بسر برده اند، چون اکثریت به قریب شان به دینی باورمند بوده اند – کیفیت دین شان در اینجا مورد بحث نیست. اگر چنین جمعیت انبوه بشری نتوانسته خود را از شر بدترین شکل برده گی رها سازند، زنده گی کاملا عبثی را داشته و بد بخت بوده اند. مضافاً، میلیون ها بشر دینداری که امروز و فردا در اقصی نقاط جهان بسر میبرند و بسر خواهند برد نیز به آگاهی لازم نرسیده و نخواهند رسید تا قید این اسارت را بزنند و به خوشبختی برسند. از آنجایکه روم باستان و جوامع غیر دینی دیگر نیز خوشبخت تر بودن خویش را به اثبات نرساندند،  نتیجه این میشود که صرفاً اقلیت انگشت شماری از میان نسل آدمیان از شعور بالایی برخوردار اند و خوشبختی واقعی را نصیب میشوند. حال این اقلیت نامبرده کی ها بودنده یا هستند و در کجا زیست کرده یا میکنند، خود نیاز به پاسخ دارد.

فرضیه دیگری که گذاره بالا با خود حمل میکند این است که اگر دین نباشد، بشر آزاد و سرفراز است. با قبول چنین باوری، تکلیف انسان های که در طول تاریخ گذشته و آینده اسیر گفتمان های غیر دینی (قومی، قبیله یی، نژادی، لسانی، ملیتی، ......) بودند و  خواهند بود چه میشود؟ مرگ میلیون ها انسان تنها در جنگ اول و دوم جهانی تحت گفتمان ها یا اسارت های نژادی، قومی، لسانی و ملیتی به بار نشست. آیا میتوان اثبات کرد که مزیت این گفتمان ها بهتر از گفتمان دینی است؟ اگر ادعا شود که بشر آینده خرد مند خواهد بود و لهذا تحت این گفتمان ها نیز در نخواهد آمد، آیا میتوان چنین تضمینی را داد؟ قدر مسلم آنست که حتا جوامع پیشرفته غربی امروزی را نیز نمی توان صد در صد غیردینی دانست. مشکلات عدیده یی اجتماعی، اقتصادی و نژادی که جوامع غربی را آزار میدهد نیز رضایت خاطر برایشان به ارمغان نیاورده است. در واقع امر، احساس خلا و پوچی گیری بیشتر در جوامع پیشرفته غربی مشهود است تا در یک جامعه دینی شرقی.

 از آن طرف، حال که در عصر علم گرایی قرار داریم، حتما دیده یا شنیده ایم که وابسته گی به تکنولوژی تا چه حد بشر را معتاد سامانه ها، ابزارها و نرم افزار های تکنولوژیک کرده است. بعبارت دیگر، بشر امروز نیز، ناگزیر، اسیر گفتمان تکنولوژیک گردیده است – تا جایی که حتا در مواردی زنده گی بدون تکنولوژی غیر ممکن می نماید. این بدان معناست که بشر، با توجه به خاصیت ایده آل گرایی و آرمان گرایی اش، هرگز نمی تواند بدون ایدیولوژی، بدون گفتمان و بدون تن دهی به اسارتی، زنده گی اش میسر بداند. این جاست که گذاره (الف) "اسارت ذاتاً بد است" نیز اصالت اش را تا جایی از دست میدهد. بعید است بشر در حصار فکری نباشد (آزاد از اسارت فکری) ولی زنده گی با معنی داشته باشد. بعبارتی دیگر، این سوالات پیش می آید که انسان "آزاده از فکر" یا انسان بدون ایده آل چگونه انسانی خواهد بود؟ آیا میشود بشری را درنظر گرفت که هیج گونه وابستگی به بینشی نداشته باشد ولی احساس پوچی نکند؟. حتا خدا ناباوران اسیر فکر خدا ناباوری اند! تنها گروه که احتیاجی به گفتمان فکری خاصی ندارند و غریزی عمل میکنند حیوانات اند. آیا تنزل انسان به درجه حیوانات میتواند خوشبختی اش را تضمین کند؟